صبا خانم وطن را دوست داشت چون هنوز بودند کسایی که ما را یادشون بود و خیلی دوستشان داریم.... اینم یادگاری از سفر به میدان نقش جهان.... صبا خانم با برادرش محو تماشای Mandala های زیبای دیوار مسجد....

-----

شاید دیگه واقعا بهتره من چیزی ننویسم.... چرا؟ چون صبا خانم یه پا نویسنده شده! الان داره به درخواست معلمش یه نمایشنامه برای همه کلاس های 6م می نویسه با موضوع "چطوری با ترسهای خودمون کنار بیاییم؟"

اصلا دوست داره نویسنده بشه! اما من خواهش کردم عصرها که از مطب برگشت بنویسه! :)

امضا: مادر مستبد و خودرای و خسته که دیگه رسالت وبلاگ نویسی را برای صباخانم تمام کرده و باید بره سراغ برادر یکساله اش....

خدانگهدار همگی