صبا کوچولو

در این وبلاگ در مورد صبا و شیرینکاری هایش می نویسیم! مثل یک دفتر خاطرات مصور!

کارتهایی برای خداحافظی از دوستان در آخر سال

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۰ساعت ۲۳:۵۶ بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

ساداکو و هزار درنای کاغذی

معلم مدرسه ی صبا خانم یک پروژه ی کتابخوانی پیشنهاد داده بود: سه کتاب از سه genre مختلف انتخاب شود  و پس از مطالعه در کلاس ارائه شده یک visual هم تهیه شود!

موضوع انتخابی ما: دنیای بدون بمب!

کتاب اول: ساداکو و هزار درنای کاغذی (داستانی)

کتاب دوم: لوکومی یا Leukemia (علمی)

کتاب سوم: هیروشیما (تاریخی)

با خمیر مجسمه ی یک دختر ژاپنی را درست کردیم به همراه تعدادی درنای کاغذی رنگ و وارنگ!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۰ساعت ۲۳:۵۱ بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

مجموعه تولدهای 8 سالگی

این قافله ی عمر عجب می گذرد ..... با تشکر از لطف دوستانی که سراغ تولدهای امسال را گرفتند.... بنگرید که چه سریع این 8 سال گذشت و صباخانم به لطف خدا خانمی شد که البته هنوز باید خیلی تلاش کنه تا بهتر از اینها باشه...انشالله!


تولدی که ما در زادگاهمان اصفهان به اتفاق دختر عموی کوچولوی مان داشتیم...

تولدی مختصر و سه نفره در منزل دقیقا در روز تولد....

و این هم حسن ختامی با تولدی به اتفاق فامیل مهربان و هنرنمایی ما در میوه آرایی و اجرای موسیقی زنده


یادی هم از ایام گدشته بکنیم با عکسهایی از تولد یکسالگی!

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۸ساعت ۸:۵۴ قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

تقابل سنت و مدرنیته!

بارش اولین برف پاییزی و .....

مظاهر سنت و مدرنیته را در این تصویر میشه دید! یکی از سنت و دو تا از مدرنیته! اگر گفتید کدومها؟!

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۱۵ساعت ۱۳:۲۶ بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

کنسرت جمعی ویولنسل

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۱۵ساعت ۱۳:۲۳ بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

نقدی بر نقد...

در کلاس اسکیتی که با صبا خانم می رویم، دوستان کوچولوی زیادی داریم که هم کلاسی بودن باهاشون خیلی بامزه است! وسط آموزش معلم شروع می کنند به تعریف خاطره و ساکت کردنشان هم کار حضرت فیل است!

داشتم برای صبا می گفتم: عجب خاطره ای داشت تعریف می کرد اون دوست مون..... اون هم با اینهمه جزئیات!

صبا که اصولا خیلی حرص می خوره از این قبیل رفتارهای بچه ها در کلاس و خیلی برای کلاس احترام قائل است و طبعا من انتظار داشتم نقد من را تایید کنه و در همون راستا خودش هم چندتا جمله بگه و با هم همدلی* کنیم، یکدفعه با صراحت گفت:

شما انتظار داشتی در مورد کوانتوم باهات صحبت بکنه؟! خب بچه است دیگه! همین چیزها براش جالبه!

*همدلی در اینجا مودبانه و موزیانه ی غیبت بود!

اینهم تصویری از صباخانم در قطاری در تبریز! :)


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۰ساعت ۱۱:۳۹ قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

میوه های به این خوبی.....!

در این روزهای آخر شهریور با صبا خانم از 7:30 صبح در یک دفاع بودیم که مدافع میوه های متنوعی برای داوران تدارک دیده بود.... 

صبا مشغول حل چند تمرین از کتابی بود که با خودش آورده بود تا دفاع تمام شد. مشغول محاسبه نمره بودیم که صبا آمد کنار مامانی و گفت: مامان ببین استاد بغل دستی ات همه میوه هاش رو خورده! شما هم یه چیزی بخور!

بعد یواشکی گفت: من مطمئنم که یه سوال پایانی که این بغل دستی ات داشت و خجالت کشید که از دانشجوهه بپرسه این بود که: شما میوه های به این خوبی را از کجا خریدی واقعا؟! 

این هم صباخانم اسکیت باز که امسال تابستان به اتفاق مادر این ورزش مهیج و فرحبخش را آموختند و قرار است اگر خدابخواهد ادامه اش بدهند!

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۰۶/۲۲ساعت ۹:۹ قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

انقراض نسل...

صبا (بعد از دیدن CDی LionKing): مامان.... اگر من بچه نزایم، نسل مان دیگه همینجا منقرض میشه؟!

مامان: یعنی چی؟!

صبا: یعنی خب من که بچه نمی زایم چون دردم میاد! پس شما یه خواهری چیزی برای من بزا که اقلا اون جانشین من بشه! :)

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۰۵/۰۴ساعت ۱۴:۱۷ بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

خدا همه دلها را با دیدار عزیزان شاد کند....

خاله ندی آمد و دل ما را شاد کرد. هر چند کوتاه بود ولی چه شارژ شدیم....

این هم یک هنرنمایی خوشمزه عنکبوتی از دوران شیرین با خاله ندی بودن

این هم یک عکس پس از برگزاری کنسرت کلاسی هارمونیکا از سبا و صبا با استاد کاردرست این عرصه

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۸ساعت ۲۰:۳۵ بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

استادی که پیامبرش حضرت نوح باشه...!! :)

صبا: مامانی اون دفعه که رفتیم کلیسا برای چی بود؟ که من کوچولو بودم....

مامانی: آهان.... برای فوت مرحوم دکتر لوکس بود که رفتیم کلیسا.

صبا: چرا؟

مامانی: خب چون دکتر لوکس مسیحی بود. یعنی پیامبرش حضرت عیسی بود!

صبا (با خوشحالی و تعجب از اینکه مطالبی که در کتاب داستانهای پیامبران خوانده است، کاربردی شده): راست میگی؟! شما استادی که پیامبرش حضرت نوح باشه هم دارید؟! یا حضرت ابراهیم؟ برای اونها اگر خدای نکرده فوت کنند، باید به جای مسجد کجا بریم؟!

توضیح اینکه: صبا خیلی عاشق قصه های خوب برای بچه های خوب جلد 5 که درمورد پیامبران است شده (در پست قبلی نوشته بودم) و در مورد کتاب ها، رسوم و... ادیان مختلف مدام سوال می کنه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۰۸ساعت ۱۴:۱۳ بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

مطالب قدیمی‌تر