صبا کوچولو

در این وبلاگ در مورد صبا و شیرینکاری هایش می نویسیم! مثل یک دفتر خاطرات مصور!

هزاران مایل دورتر از خانه..... اولین شغل!

صبا خانم امروز دومین روز کاری را با خوشحالی بسیار گذراند. حتی حاضر نبود برای ناهار بیاید خانه!

از ثبت قیمت روی کالاها، صدور رسید، حساب کردن باقیمانده ی پول و پس دادنش به طور خیلی محترمانه خیلی لذت برد!

اینم تصویری از یک روز کاری خوشگل و به یادماندنی...

+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/31ساعت 5:59 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

صبا و تابستان و هنر و طبیعت!

صبا در حال نواختن قطعه ی باخ

صبا در دامنه های دشت لار 

+ نوشته شده در  جمعه 1393/03/30ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

قطب نما!

صبا داشت مشقهایش را می نوشت. تلویزیون روشن بود و در شبکه ی یک، یکی از مسئولین بالای منبر بود! وسط حرفهاش یک چیزی در این مایه ها گفت: ....ملت ایران باید شرق و غرب را خوب بشناسند تا راه دوست و دشمن را از هم جدا کنند....

 

صبا یه دفعه گفت: مامان خواهش می کنم بزنی یک کانال خوب! من خودم قطب نما دارم!

این هم عکس صبا خانم در باغ فردوس تجریش با جوجه های رنگ و وارنگ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/02/16ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

فرهنگ یا اقتصاد؟!

از سالها قبل ما رسم داشتیم که وقتی بچه برای خودش کتاب یا محصولات فرهنگی انتخاب می کند، پول آن را پدر یا مادر می دادند و پول توجیبی های بچه برای کارهای دیگری مثل خرید خوراکی و گل سر و.... خلاصه اقدامات غیرفرهنگی :) خودش حفظ می شد.

اکنون امسال که هم باید فرهنگ را بداریم و هم اقتصاد را کمی کار مشکل شده! برای حفظ فرهنگ باید پول برای کتاب و هنر بدهیم و این ظاهرا با اقتصادی گری حداقل به مفهوم سنتی اش در تضاد است! یعنی اگر ما بخواهیم هزینه ها را کم کنیم خب کمتر مطالعه می کنیم و کمتر به هنر می پردازیم و این یعنی فرهنگمان به مرور پایین می آید...

البته شوخی کردیم... ما پول توجیبی می دهیم که بچه ی بافرهنگ خودش اقتصادش را هم شخصا مدیریت کند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/01/14ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

نوروز 93 در 6000 مایلی از خانه.... ما برمیگردیم! :)

این نوروز را ما در غربتی مینیاتوری گذراندیم. مینیاتوری از بعد مدت زمان! از نظر مسافت بیش از 6000 مایل بود!


دوستان خیلی خوبی داریم که این سرما و غربت را گرم و آشنا کردند ولی وطن خیلی خوبه اگر شرایطت به لطف خدا در آن خوب باشه.

+ نوشته شده در  شنبه 1393/01/09ساعت 3:13 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

تقابل علم و ثروت!

صبا خانم چند روز قبل از اخبار شنیده بود که دولت مبلغ 503 هزارتومان عیدی می دهد! ضمنا در حال حاضر ایشان ماهی 40 هزار تومان ماهیانه/پول توجیبی می گیرند.

صبا: مامان من به نظرم این موضوع انشائه که در فیلمها خیلی می شنویم که "علم بهتر است یا ثروت؟" جواب درستش اینه که ثروت خوبه که با علم به دست بیاد! مثل شما!!

مامان: حالا مثلا من به نظر تو چه ثروتی دارم الان بعد از اینهمه درس خواندن و علم اندوزی؟!

صبا: یعنی شما میگی 503 هزارتومان عیدی کم است؟ ثروتت کافی نیست؟

مامان: اینهمه درس بخوانی و بعد 503 هزارتومان بگیری فقط؟! الان یک کارگر حقوقش بیشتر از اینهاست!

صبا: خب کارگر از صبح تا شب جان میکنه و زحمت می کشه... باید بیشتر از اینهابگیره.... شما چی؟ یک DSS درس می دهی فقط!! خیلی خسته می شوی واقعا؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/12/06ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

مجموعه تولدهای 8 سالگی

این قافله ی عمر عجب می گذرد ..... با تشکر از لطف دوستانی که سراغ تولدهای امسال را گرفتند.... بنگرید که چه سریع این 8 سال گذشت و صباخانم به لطف خدا خانمی شد که البته هنوز باید خیلی تلاش کنه تا بهتر از اینها باشه...انشالله!


تولدی که ما در زادگاهمان اصفهان به اتفاق دختر عموی کوچولوی مان داشتیم...

تولدی مختصر و سه نفره در منزل دقیقا در روز تولد....

و این هم حسن ختامی با تولدی به اتفاق فامیل مهربان و هنرنمایی ما در میوه آرایی و اجرای موسیقی زنده


یادی هم از ایام گدشته بکنیم با عکسهایی از تولد یکسالگی!

+ نوشته شده در  شنبه 1392/10/28ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

تقابل سنت و مدرنیته!

بارش اولین برف پاییزی و .....

مظاهر سنت و مدرنیته را در این تصویر میشه دید! یکی از سنت و دو تا از مدرنیته! اگر گفتید کدومها؟!

+ نوشته شده در  جمعه 1392/09/15ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

کنسرت جمعی ویولنسل

+ نوشته شده در  جمعه 1392/09/15ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

نقدی بر نقد...

در کلاس اسکیتی که با صبا خانم می رویم، دوستان کوچولوی زیادی داریم که هم کلاسی بودن باهاشون خیلی بامزه است! وسط آموزش معلم شروع می کنند به تعریف خاطره و ساکت کردنشان هم کار حضرت فیل است!

داشتم برای صبا می گفتم: عجب خاطره ای داشت تعریف می کرد اون دوست مون..... اون هم با اینهمه جزئیات!

صبا که اصولا خیلی حرص می خوره از این قبیل رفتارهای بچه ها در کلاس و خیلی برای کلاس احترام قائل است و طبعا من انتظار داشتم نقد من را تایید کنه و در همون راستا خودش هم چندتا جمله بگه و با هم همدلی* کنیم، یکدفعه با صراحت گفت:

شما انتظار داشتی در مورد کوانتوم باهات صحبت بکنه؟! خب بچه است دیگه! همین چیزها براش جالبه!

*همدلی در اینجا مودبانه و موزیانه ی غیبت بود!

اینهم تصویری از صباخانم در قطاری در تبریز! :)


+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/09/10ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

مطالب قدیمی‌تر