مامانی دور از جان شما کمی کسالت داشت! از دانشگاه که اومد از صبا خانم عذرخواهی کرد که نمی تونه باهاش بازی کنه و رفت که دراز بکشه.
ولی بشنوید از صبا خانم که دقیقا همچون یک پرستار دلسوز و وظیفه شناس که البته پیرو مکتب طب سنتی است، یه قابلمه آب گرم از شیر آب دستشویی آورد و چند قاشق عسل توش ریخت و به اصرار در حلق مامانی آب و عسل می ریخت و البته در اون بین یه جعبه دستمال کاغذی هم صرف این شد که دستمالها را خیس کنه (امیدوارم نه در همان ظرف آب و عسل
) و بگذاره روی پیشانی بیمار (که البته تبی هم در کار نبود ولی افه پرستاری رو گویا تکمیل می کرد!)
و در نهایت هم پرستار کوچک اعتراف کرد که: هیچوقت اینقدر لذت نبرده بودم!! میشه باز هم مریض بشی هر وقت مریض بودی؟!
و چون با آن حال زار نمیشد از پرستار عکس گرفت، عکسی از روز قبل که پرستار عزیز یک هنرمند محیطهای شهری یا همان Urban Artist خودمون بود رو در این پست نهادم! حمام هم زیرمجموعه محیطهای شهری است دیگه!

بخشی از نقاشی هم نیست چون سانسور خبری شده که ضربه ای به پیکر دین وارد نیاید! از هنردوستان عذر می خواهیم!
به ویژه این جانماز آبکشیدن رو اینطور تکمیل می کنیم که به گفته نقاش این طرح که در عکس می بینید یک خانه ساده نیست و یک مسجد هم هست!! پس حق بدید که نمیشد طرح مسجد رو بدون سانسور نقاشش رونمایی کنیم! 
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/11/21ساعت 6:29 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
لیستی از مهدکودکهایی که به میزان غیرقابل قبولی از منزل ما دور نیستند آماده کرده ایم.
امروز هم قصد داریم با صبا خانم بریم بازدید یکی از آنها. صبا خانم هم بسیار با شادمانی منتظر هستند که دیگه مهدکودکی شوند. البته از بهار این طرح رو عملی می کنیم انشالله!
البته می دونید چرا صبا خیلی مشتاقه؟ چون صبا مراحل تکامل رو در ۱) مهدکودک ۲) پیش دبستانی ۳) مدرسه ۴) دانشگاه می داند و عجله دارد که این فرایند هرچه سریعتر آغاز شود تا سریعتر هم تمام شود!
چرا؟! ما هم مانده ایم حیران!
احتمالا عشق به مدرک و مدرک گرایی از سنین پایین تری داره خودش رو نشون میده! فکر کنم با دریافت مدرک پایان موفقیت آمیز مهدکودک البته این مشکل یه کم حل بشه. مدرک مدرکه دیگه! دانشگاه آکسفورد و مهدکودک X فرقی ندارن!! (خواستم تبلیغ مفت و مجانی نشه ها! حالا از آکسفورد هم میرم یه دیکشنری مجانی میگیرم در عوض!)
معیارهای ما در انتخاب اینهاست:۱- نزدیکی به منزل، ۲- فضای بزرگ و تمیز، ۳- دوزبانه بودن، ۴- کلاسهای متنوع آموزشی.
اگر معیاری هم به نظر شما می رسد که می تواند ما را در انتخاب کمک کند، لطفا به اشتراک بگذارید.
این هم آخرین عکس آتلیه ای صبا خانم در سن ۴ سالگی که در این پست از بی عکسی گنجاندیمش در اینجا!

+ نوشته شده در شنبه
1388/11/17ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
هر روز یکی از حروف زبان فارسی را پای تخته آموزش می بینیم و بعد همون حرف رو با ماژیک های شبرنگ در کتابهامون مارک می کنیم!
یک جدول از حروف به صورت رنگ و وارنگ شبیه همونی که در کلاس اول به دیوار کلاس بود هم درست کردیم و هر حرفی رو یاد می گیریم کنارش یدونه "تیک" می زنیم.
البته مامانی فکر می کرد ۳۲ روزه بشه تمومش کرد ولی کار به همین سادگی ها هم نیست!


توضیح اینکه عکسی از کلاس ادبیات فارسی در دست نبود و برای خالی نبودن عریضه عکسی از صبا خانم ملبس به هدایای تولد را در اینجا آوردیم. به محض دریافت عکس جایگزین/اضافه خواهد شد.
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/11/12ساعت 6:18 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم پیش از این، از امورات مربوط به دارو و درمان بسیار هراسناک میشد تا سرحد جان ها! نه به میزان معمولی!
البته این هراسناکی نه با دادوبیداد که با پرسشهای پیاپی و بعضا با مخفی کردن مشکلات و علائم بیماری که دقیقا حاکی از اضطراب بی پایانی بود، بروز می کرد!
اما دریافتیم که با رد کردن مرز 4 سالگی و ورود به 5 سالگی که به نظر اینجانب نقطه عطفی است در رشدیافتگی کودک، صبا خانم به ناگاه در کمال متانت و همراهی تن دادند به چکاپ کامل و حتی آزمایش خون آن هم دو بار پیاپی: قبل و بعد از صبحانه!
و چهقدر خوب شد! چون من همیشه فکر می کردم که واقعا چه میزان باید سرمایه گذاری جانی و مالی و عمری باید برای واکسن و امورات مشابه صرف نمود....!
ایکاش همه چیز همین جور معجزه وار و بدون زحمت خود به خود Handle میشد! ایکاش! ایکاش!!

+ نوشته شده در دوشنبه
1388/11/05ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
به زودی اسامی و نسبت ها (شجره نامه) و منسب ها را هم منتشر می کنیم!
+ نوشته شده در شنبه
1388/11/03ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم پرسیدند: شما برای چی من رو به دنیا آوردی؟
مامانی: واسه اینکه یک کسی رو داشته باشم که ازش مواظبت کنم و دوستش داشته باشم . اونم بعدا از من مواظبت کنه و دوستم داشته باشه!
صبا : خب دلیل دومت چی بود؟
مامانی: چرا دلیل دوم دیگه؟ همین اولی بس نیود؟
صبا: نه. این کافی نبود. این فقط برای خوشحال کردن من بود!

+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/11/01ساعت 7:29 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
ما سفری -که جای ایراندوستان به ویژه آنها که در مناطق سردسیری از کره زمین هستند و خیلی دلمان برایشان حتی در همین وسط مطلب تنگ شده است
، خالی بود- به جزیره زیبای کیش (که این زیبایی صرفا خدادادی است و انسانها در راستای تخریب این زیبایی ها از هیچ کوششی دریغ نکردهاند) داشتیم.
چندین صحنه از فعالیت های صبا خانم را مشاهده می فرمایید.
نظرگاهی زیبا بر جزیره

جوجه اردکی که در کیش به کلکسیون یا خانواده ی اردکهای ما پیوست. در آینده نزدیک عکس و شجره نامه اردکها را منتشر می کنیم.

متفکر به آینده در سبزترین نمای ممکن

بر لب Beach ولی به گونه ای کاملا Islam-compatible

قایق سواری و شناسایی گونههای جانوری خلیج (حداقل 2 گونه ماهی، لاک پشتهای بزرگ و مرغهای ماهیخوار!)

و چون صبا خانم از ارادتمندان (سریال) مرحوم دکتر قریب هستند، بی درنگ در گذرهنرمندان و دانشمندان در کیش، این عکس یادگاری را گرفتیم.

بله! این بود گزارشی از سفر این ایرانگرد ایراندوست ما!

+ نوشته شده در سه شنبه
1388/10/29ساعت 6:45 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
تلاش برای نجات اردک از تبعیدگاه

و تشکر اردک از ناجی مهربانش

هولاهوپ برای سلامتی و تنظیم BMI

عبادت با چادر خاله ندا به یادش

خلق آثار هنری جدید

کتابفروشی در انتظار مشتری

سخت در حال مطالعه

به دنبال کشف علت یک ماجرای مرموز....!

+ نوشته شده در جمعه
1388/10/18ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
این نمایی است از اولین تولد چهارسالگی! همانطور که در جریان هستید ما برای تکریم مهمانان گرامی از دعوت کردن جمع کثیر آنها در فضای کوچک و طبعا آزار آنها صرفا برای دریافت هدیه های هرچه بیشتر و بیشتر اجتناب می کنیم و در سانسهای متوالی با برنامه هاو غذاهایی Context-dependent از مهمانان گرامی پذیرایی می کنیم!
+ نوشته شده در جمعه
1388/10/18ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم با خوشحالی اعلام کردند که کشف بزرگی کرده اند و سری صبولاچی رو توضیح دادند:
1+2 = 3
4+5 = 6
7+8 = 9
10 + 11 = 12
….

این گوش گرم کن هم سوغاتی خاله ندا خانم است. گوش تان گرم و دلتان سبز باد!
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/10/14ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|