برای صبا خانم سری کامل کتابهای مرحوم آذریزدی (قصه های خوب برای بچه های خوب) را خریده ام. خیلی خیلی دوست داره و هر شب یکی از داستانها را قبل از خواب می خوانیم. از همه بیشتر هم داستانهای پیامبرانش را دوست داره چون ظاهرا در مدرسه هم بحثهایی در مورد معجزات پیامبران بوده و در مورد قرآن هم به عنوان معجزه پیامبر توضیح داده شده....
صبا یک شب بعد از خواندن ترجمه منظوم قرآن (نگارش آقای امید مجد)، پرسید: مامان، قرآن را کی نوشته است؟
مامان: فکر میکنم اینطوری بوده که حضرت محمد از خدا در غار حرا شنیده و تا رسیده خونه، به حضرت علی، حضرت فاطمه و دوستانش گفته و اونها هم نوشته اند!
صبا: یعنی مثل دیکته؟ انوقت هی هم میگفته: درشت بنویسید؟ اَ - اُ- اِ هم بگذارید!!؟
+ نوشته شده در دوشنبه
1392/02/09ساعت 5:29 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
سلام بر بهار و بهاردوستان
ما پیش از بهار باسواد(تر) شدیم و این یک نمای کوچک است از جشن الفبای باشکوه مان

سفره هفت سین مان هم که ویژگی خاصی نداره و فقط برای اینکه در تاریخ باشه اینجا آوردیمش!

و مژده ای دل ..... که دلمان اگر خدا بخواهد قرار است به زودی زود بهاری شود با آمدن عزیزان مان که قرار است چندروزی بیاید!
البته سفره هفت سین مان را که انواع بوهای نامطبوع میداد دیگه دیروز جمع کردیم و همینطوری بی سفره، چشم به راه نشسته ایم!
+ نوشته شده در شنبه
1392/01/24ساعت 5:43 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم امروز صبح
با تعجب وقتی داشت موهایش را شانه می زد که برود مدرسه گفت:
من نمی فهمم چرا وقتی دارم تمرین ویولنسل یا هارمونیکا می کنم، این 5 دقیقه ها اینطوری آروم آروم می گذرند؟ اما وقتی دارم صبحانه می خورم و لباس می پوشم که بروم مدرسه، انقدر تند تند می گذره!! چرا اینطوریه واقعا!؟توضیح اینکه: صبا خانم باید هر روز دو تا 20 دقیقه تمرین ویولنسل و هارمونیکا بکنه و برای اینکه این امر حتما انجام بشه جدول هفتگی درست کردیم و یک ساعت دیواری بزرگ هم روی زمین بغل دستش گذاشته شده که اگر خدای نکرده داشت جر می زد، وجدانش درد بگیره!

+ نوشته شده در یکشنبه
1391/12/20ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
خداوند را سپاس می گوییم که یک برف برای ساختن آدم برفی را در این روزهای نزدیک بهار بر ما فرو فرستاد!
ما هر شب بالای دیکته ی صبا نوشتیم: دیکته ی شب برفی.... اما هیچ برفی نبارید. دیشب استثنائا نوشتیم: دیکته با حال و هوای بهاری..... و این شد نتیجه ی کار که در زیر می بینید!

+ نوشته شده در پنجشنبه
1391/12/17ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
با صبا خانم در رستورانی نشسته منتظر غذا بودیم. هر یک از اعضای خانواده با یک وسیله ی الکترونیکی مشغول بود....
مامانی پیشنهاد داد: خاموششون کنیم .... بیایید در مورد آینده صحبت کنیم!
صبا: آینده؟ خب معلومه! من میرم کلاس دوم! شما دو تا درس جدید می دهی! بابام هم هی میره سر کار!
+ نوشته شده در جمعه
1391/11/20ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|

تولد 4 تا کلاس اولی دی ماهی در مدرسه

تولدی در منزل خود صبا اینا
+ نوشته شده در شنبه
1391/10/23ساعت 8:23 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
این یکی از دیکته های صباخانم است که برای نمونه اینجا گذاشتیم که در تاریخ بماند!

راستی صبا خانم همپای فارسی، کتاب انگلیسی هم می خونه. یک بار داشتیم کتاب BAMBI را میخواندیم که صبا رسید به جمله ای که Babmi با خوشحالی گفته بود...
......."It is a flower!" said Bambi smiling!
صبا خوند: سیدبمبی اسماعیلی! :)
+ نوشته شده در چهارشنبه
1391/10/13ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم کوچک ترین هنرمند این کنسرتی است که 22 آبان برگزار شد و جای همه دوستان و علاقمندان -که دعوتشان نکردیم از بیم ناکافی بودن تعداد صندلی ها برای نشستن- خالی بود!
سه قطعه نسبتا سخت اجرا کردیم و به دلیل گروهی بودن خیلی هم کمتر استرس اجرا داشتیم! :)

+ نوشته شده در پنجشنبه
1391/08/25ساعت 6:4 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم دو روز است که به طور داوطلبانه،
همیارکتاب یا همان
کتاب-یار یا همان
دستیار خانم کتابدار شده و بسیار خوشحال است از این مسئولیت!
با شوق و ذوقی زیاد از این مسئولیت تازه که نیازمند تعامل و گفتگو با همکلاسی ها و حتی سال بالایی ها هم هست (خدا رو شکر) صحبت می کنه و فرصت ها و تهدیدهاش را یادآوری میکنه :)
بدین ترتیب امیدواریم که کمی مشکل غیراجتماعی بودن و خجالتی بودن و... که لاینحل می نمود، برطرف بشه!
ضمنا به دلیل مختصر سوادی که داشتیم، مدتی است هر حرفی را که یاد می گیریم سریعا خوش خط نویسی آن را در اتصال به حروف دیگر تمرین می کنیم! اینکار را نه فقط در خط ریز بلکه با قلم درشت، مرکب و کاغذ ابرو باد در حوزه خط نستعلیق تمرین می کنیم. بسیار هم لذت بخش است.

همیاران کتاب در کنار هم

+ نوشته شده در سه شنبه
1391/08/09ساعت 7:40 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|





البته ما هم مثل خاله مان که در روز اول کلاس اول در دفتر یادداشتش نوشته بود "لیوان ها باید اسم داشته باشد" سوادکی داریم و امیدواریم که این امر موجب بروز مشکل نشود..... آمین!
+ نوشته شده در پنجشنبه
1391/06/30ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|